قاصدک پیر نجف آبادی

0

قاصدک پیر نجف آبادی

قاصدک پیر توی شهر چرخ میزد. به باغملی که رسید. چشمش به جمعیتی افتاد رفت و نشست روی شانه ی مردی سیبیلو.
ازبس میخندید شانه هایش تکان میخورد. مردی میان جمعیت صورتش را مثل زغال سیاه کرده بود و لباسی قرمز پوشیده بود، تنش را میلرزاند
و شیی توی دستانش تکان میداد ریتم صدایش را با همان شیی و شانه های لرزلنش هماهنگ میکرد و میخواند “حاااجی فیروزم سالی یروزم” مرد سیبیلو زد
به بغل دستیشو گفت: حجی گوشید و قطع کن یروز خوش باش. مرد گوشی را قطع کرد و گفت: آخه نمیزارن خوش باشیم شب عیدی بازار کساده
چَک َم برگشته.

قاصدک پیر نجف آبادی

حاجی فیروز داریشو برد بالا و خوند ای سال برنگردی مردا رو اخموکردی. مرد اخمو خندید. کم کم جمعیت متلاشی شد. مرد سیاه سوار دوچرخه شد
و رفت قاصدک به دنبالش رفت تا راز خوشحالی مرد رابفهمد، مرد گوشه ای پنهان شد صورتش را پاک کرد لباسش را عوض کرد و گذاشت
توی خورجین دوچرخه اش، رکاب زد و از کوچه ها گذشت. درخانه ای قدیمی و رنگ و رورفته ایستاد. در را باز کرد و آهسته وارد خانه شد.
کم کم صورتش گرفته میشد و از مرد خندان خبری نبود. قاصدک لب حوض نشست و زل به ماهی ها، یهو چیزی ازاتاق پرت شد وسط حیاط و صدای داد و بیداد
مرد وزن بلند شد، مرد بیچاره بنا بود و این روزها کار برایش نبود.

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 37644 ساعت خبر : ۱۲:۰۰ ب٫ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=37644

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.