فرار از چشم های تشنه

0

فرار از چشم های تشنه

چشمانش دو دو میزد بجای امتداد خطوط کف خیابان، کناره های پیاده رو را می پایید. چشمش بدنبال متاعی بود،
دخترکی قرمز پوش آن روز صبح آنجا بود درست توی تیررس ماشین. اما تا به او رسید که پیش برود وخودی نشان دهد، چون میوه ای رسیده نصیب دیگری شد.
آن روزصبح زودتر از همیشه بیدارشد و سر و صورتش را صفا داد و رفت جایی که ظاهرا همیشه پاتوقش بود، اما امروز او نبود و رنگین کمانی از رنگ ها
بصورتش پاشیده شد زرد و سبز و آبی …
چشم اش را به هر سو گرداند تا وجب به وجب پیاده رو را بکاود پالتوهای رنگ و وارنگ دختران چون لباسی بود بر تن مترسک های سر خرمن.
دخترکانی که زود زن شده بودند، لایه ای از سرخاب و سفیداب روی پوست های پرجوش صورتشان را پوشانده بود و با ناز و کرشمه با ماشین های گذری
حرف می زدند.

فرار از چشم های تشنه

بوی عطر های ارزان قیمتشان چون ردی مسیر حرکتشان را نشان می داد. اما او نبود، شاید خوابی شیرین بود، او به این مکان تعلق نداشت، بوی عطرش را
اما حس میکرد.
دخترکی با عشوه گری انگشت به شیشه ی ماشین زد و گفت: آقا مستقیم!
رو برگرداندم دلم نمیخواست مجذوب چشم هایی شوم که واقعی نبودند و زیبایی که چون ماسکی روی صورتش زده بود، گاز دادم و رفتم و دیگر هرگز
پا به آن خیابان نگذاشتم.

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 38394 ساعت خبر : ۱۰:۴۸ ب٫ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=38394

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.