روزه دارکوچک

هوا روزه داری را برای همه سخت تر کرده بود. هندوانه شیرین و رسیده ای در یخچال داشتیم که آن را قاچ کردم و درون ظرفی گذاشتم....

0

روزه دارکوچک

آن سال ماه رمضان هوای گرمی را تجربه می‌کردیم.
هوا روزه داری را برای همه سخت تر کرده بود. هندوانه شیرین و رسیده ای در یخچال داشتیم که آن را قاچ کردم و درون ظرفی گذاشتم
و به اتاق بابک بردم. نگاه بابک داشت عقربه های ساعت را دنبال می کرد هنوز چند ساعتی تا اذان مغرب و زمان افطار باقی مانده بود.
از آن جایی که می دانستم بابک هنوز به سن تکلیف نرسیده است رو به رویش نشستم و گفتم؛ آخه پسر گلم تو که هنوز به سن تکلیف نرسیده ای
اینقدر خودت را اذیت نکن امروز زود تر افطار کن، از فرداروزه هایت را کامل بگیر اما بابک چشمش را از برشهای قرمز هندوانه گرفت و به خورشید نگاه کرد.

روزه دارکوچک

من که در این شرایط هنوز هم امیدوار بودم بابک را از ادامه روزه‌داری منصرف کنم یک بار دیگر گفتم پسرم روزه هنوز به تو واجب نشده بیاو گلویت را تازه کن.
اما بابک چشم هایش را بست و سعی کرد بخوابد. راستش را بخواهید خودم را به خاطر این اصرار بی‌نتیجه سرزنش کردم و از اتاق بیرون آمدم.
اراده بابک محکم تر از آن بود که با چند قاچ هندوانه خنک و شیرین متزلزل شده و روزه اش را فراموش کند.

نویسنده: فرشته وکیلی
منبع:کتاب آخرین دانه تسبیح با تصرف و تلخیص (شهید بابک سرمدی)

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 40321 ساعت خبر : ۱۰:۴۶ ب٫ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=40321

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.