همه کارهای فرزندتان در راه الله است

با سلام به پدر بزرگوارم سلام به مادر ارجمندم همانطور که گفتم من به دنیا آمدم که در راه اسلام شهید شوم...

0

همه کارهای فرزندتان در راه الله است

آقا منصور از در خانه وارد شد.
آب دهانش را به زور قورت داد و نگاهی به محترم خانم انداخت و برگه کاغذی را داد به دست محترم خانم داد.
محترم خانم در حالی که تای کاغذ را باز می کرد به آقا منصورنگاهی کرد کاغذ را آورد جلوی چشمانش و شروع کرد به خواندن:
با سلام به پدر بزرگوارم سلام به مادر ارجمندم و سلام به خواهر و برادر عزیزم که تا عمر دارم به یاد آنها هستم
همانطور که قبلاً گفتم فکر می‌کنم من به دنیا آمدم که در راه اسلام و میهنم شهید شوم و بتوانم این فکر و نیروی را که در بدن باقی مانده به تلافی دوران انقلاب
که نتوانستم فرد مفیدی برای جامعه باشم هم اکنون نثار اسلام و میهنم کنم واز شما خواستارم که رخصت دهید. بابا با عرض تاسف و عذر خواهی از اینکه به شما جواب منفی دادم
می خواهم در آبادان بمانم و از شما می‌خواهم که دیگر کسی را عقب من نفرستید من کیف پولم را گم کرده‌ام و عمو فرهاد بااصرار ۱۰۰ تومان به من داد فکر می‌کنم
کافی باشد همانطور که گفتید درها را می بندم اگر یک وقت آمدی و من در خانه نبودم کلیدها را زیر زنگ توی زمین چال کرده‌ام آرش رااز قول من ببوس خواهش من از شما و مامان آن است
که بفهمیم فرزندتان هر کاری کند در راه الله است از قول من با همه خداحافظی کنید فرزند فرمانبردار تو بابک.

همه کارهای فرزندتان در راه الله است

محترم خانم سر از روی کاغذ بلند کرد این وصیت نامه بابک بود. اشک پهنای صورتش را خیس کرد نگاهش از روی کلمات چرخید و رسید به آسمان
به پهنای آبی آسمان خیره شد محترم خانم تصمیم گرفت اینبارخودش به دنبال بابک برود و او را از ماندن منصرف کند برای همین به راه افتاد از دور بابک را کنار دو جوان که البته به نظر می‌ رسید
دو سه سال از او بزرگتر باشند دید.
محترم خانم که آمده بود تا بابک را از ماندن منصرف کند بادچشم های به اشک نشسته از دور به بابک نگاه میکرد که لحظه به لحظه به او نزدیکتر میشد.
محترم خانم دستش را روی شانه های بابک کشید و زل زد به چشم هایش.
بابک نفس نفس می زد و با نگرانی به مادرش نگاه میکرد محترم خانم گونه اش را بر روی گونه بابک کشید و در حالی که به او نگاه می کرد گفت:
بابک برمیگردی خونه بابک نگاهش را از صورت محترم خانم گرفت و گفت مامان من نمی خوام برگردم.
محترم خانم برای راضی کردن بابک گفت: مگه تو همیشه دلت نمیخواست ماشین‌ رنو داشته باشی خوب اگه برگردی خونه قول میدم که هم تفنگ شکاری برات بگیرم
هم یه ماشین رنو خوشگل که خودت دوست داری.

چشم های بابک پر از اشک شده بود و گفت مامان بچه گول می‌زنی بعد از مکثی کوتاه آب دهانش را به زور قورت داد و در حالی که نگاهش پر بود از التماس گفت:
مامان به کشورم حمله کرده اند شهرم داره اشغال میشه صدام قسم خورده سه روزه خوزستان رو میگیره اگه بیخیال باشیم بعید نیست خیلی زود به تهران برسه
و جون امام هم در خطر بیفته باید تا وقتی که از مرکز نیرو برسه مقاومت کنیم اون وقت شما راجع به رنو با من صحبت می‌کنید؟
با بک اشاره ای به دوستانش کرد و گفت: ما هم قسم شده ایم تا دشمن را سرکوب کنیم خیلی ها توی این راه آسمانی شدند اونوقت شما از چیزهای زمینی حرف می‌زنید
از برگشتن میگید حرفهای بابک مثل پتک روی سر محترم خانم فرود آمد. دستش را روی چشم‌های خیس با بک کشید و در حالی که اشک می ریخت لبخند زد.
بابک به خوبی معنی لبخند مادررا فهمید و از رضایت مادراو هم راضی شد.

بخشی از زندگی شهید بابک سرمدی

نویسنده: فرشته وکیلی

منبع کتاب آخرین دانه تسبیح با تغییر و تلخیص

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 43810 ساعت خبر : ۶:۵۵ ب٫ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=43810

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.