بابک کوچک با هدفی بزرگ

آقا منصورهم بعد از ملاقات با بابک از راه رسید و انتظار محترم خانم به پایان رسیدآقا منصور از پله های ایوان رفت بالا و..

0

بابک کوچک با هدفی بزرگ

ماه وسط آسمان بود و زمین را نگاه می‌کرد.
آقا منصور که با عجله به طرف پایگاه بسیج می رفت از دوره جوانی را دید که از در نیمه باز مسجد شاه آباد آمد بیرون. از او پرسید پسر من را ندیدی؟
جوان کمی فکر کرد و گفت :آقای سرمدی شما هستید؟ آقا منصور گفت: من را از کجا میشناسی؟ پسر گفت من شاگرد شما بودم. آقا منصور لبخندی زد و پرسید؟
شما پسر من بابک را میشناسید ؟جوان کمی فکر کرد و گفت :آقا بابک اینجا توی پایگاه بود چند روز پیش بهش اسلحه دادند
الان هم باید کنار رودخانه بهمنشیر در مسجدباشد. آقا منصور تشکر کرد و بدون اینکه حرف دیگری بزند خودش را به مسجد رساند از دور بابک را دیدکه اسلحه به دوش ایستاده بود.
اسلحه روی شانه‌اش انگار سنگینی میکرد و هنگام راه رفتن قنداقه تفنگ تا روی زمین کشیده میشد.

بابک کوچک با هدفی بزرگ

برای یک لحظه غرور سرتاپای آقا منصور را گرفت چشم هایش اندام ریز بابک را می‌دید که مثل مرد های بزرگ آماده دفاع از کشورش بود.
بابک ایستاده بود شانه به شانه پسری که یک سر و گردن از خودش بلندتر بود گرم گفتگو شده بود که آقا منصور صدایش زد. بابک!
نگاه بابک چرخید به طرف در، پدرش را که روی قاب در مسجد ایستاده بود دید برای یک لحظه اضطراب توی چشم هایش قد کشید.

آقا منصور نگاه بنگاه بابک انداخت لبخندی زدو دستش را گذاشت روی شانه بابک، خواست چیزی بگوید که بابک خودش را انداخت توی بغلش،
بغضش ترکید و بلند بلند گریه کرد، انگار هرچه اش به دنیا بدهکار بود یک جا جمع شده بود توی چشم هایش با صدای بریده بریده گفت:
بابا به خدا و حضرت علی قسم بخور که نیومدی دنبالم تا منو ببری؟ این را بابک گفت وصدایش لرزید. آقا منصور روی موهای سیاه بابک دست کشید
نگاهش از چشم های خیس بابک به تفنگش افتاد لبخند روی لب هایش نشست غرور بار دیگر در وجودش دمید.

نیومدم ببرمت. برق توی چشم های بابک درخشید با کف دست اشکهایش را پاک کرد و بلند خندید. اما چند کیلومتر آنطرف تر محترم خانم منتظر بود
تا آقا منصور همراه با بابک بیاید .آقا منصورهم بعد از ملاقات با بابک از راه رسید و انتظار محترم خانم به پایان رسیدآقا منصور از پله های ایوان رفت بالا
محترم خانم با علجله پرسید.گفت بابک کجاست؟ بابک؟

آقا منصور گفت امشب بابک مانده به جای یکی از دوستانش که رفته مرخصی فردا صبح میاد خونه. وقتی اومد بهش اصرار نکن که همراه ما بیاد.
محترم خانم با تفکر گفت اصرار نکنم؟ کلامش رنگ بی تابی به خودش گرفته بود آقا منصور گفت بابک من را به نام حضرت علی قسم داده که اجازه بدم
اینجا بمونه و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد آخه خون پسر ما که از بقیه رنگین تر نیست شما هم بهش حرفی نزن وقتی دیدیش خدا حافظی کن تا راه بیوفتیم به سمت رامهرمز.
محترم خانم هنوز باور نمیکرد که آقا منصور دارد حرف از خدا حافظی به میان میاورد. خدا حافظی از بابک!

نویسنده: فرشته وکیلی

منبع کتاب آخرین دانه تسبیح با تلخیص و تغییر

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 43813 ساعت خبر : ۷:۱۷ ب٫ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=43813

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.