مسابقه ما ملت امام حسینیم

مسابقه مسابقه ما ملت امام حسینیم ویژه مدارس ابتدایی دوره دوم و متوسطه دوره اول برگزار می شود که مدارس هر شهرستان می توانند به صورت جداگانه برای حضور در این مسابقه تفریحی آموزشی اقدام کنند.

0

مسابقه ما ملت امام حسینیم

مسابقه به این صورت است که دانش آموز در ابتدا داستان ها را با دقت مطالعه می کند و در انتها پاسخ سوالات ۳ گزینه ای را به صورت یک عدد ۸ رقمی از سمت چپ به راست به همراه نام و نام خانوادگی نام آموزشگاه و کد ملی خود به شماره (زمان مسابقه برای شهرستان نجف آباد تمام شد) ترجیحا در واتساپ ارسال می کند. (در متن داستان ها از تکنیک های نویسندگی و زبان حال استفاده شده است)

مسابقه ما ملت امام حسینیم
مسابقه ما ملت امام حسینیم

حضرت زینب سلام الله علیها

عشق و علاقه او به برادر از هر تصوری فراتر بود.
گویی با خود عهد کرده بود لحظه ای از حسین علیه السلام جدا نشود.
شب عاشورا وقتی امام خبر از شهادت خود و یارانش داد زینب سلام الله علیها اختیار از دست داد و به گریه افتاد اما حضرت او را به صبر دعوت کرد.
می دانست باید شجاع باشد، آخر او دختر علی مرتضی و خواهر عباس علمدار بود.
شیرزنی که برای روزهای سخت تربیت شده بود.
حال جدا از حسین راه می پیمود تا شام. با تنی خسته و روحی رنجور و داغدار.
با فرزند برادری که پس از برادر آیت روی زمین بود و سخت بیمار.
با دختران برادر که در غم شهادت پدر ندبه سر می دادند و دیگر اسیران که مسئولیتشان با او بود.
هرگاه احساس میکرد دیگر قوایی برایش نمانده به یاد سخنان برادر، شب قبل از شهادت می افتاد:
_خواهرم صبر پیشه کن، تو را سوگند می دهم در مرگ من واویلا سر نده و آه و ناله مکن!
انگشتانش را در هم مشت کرد. خداوند قدرتی عظیم به او داده بود؛ می دانست در آینده ای نزدیک با افشاگری و رسوایی قاتلان برادر، کربلایی دیگر بر پا خواهد کرد.

 

حضرت رقیه سلام الله علیها

به شام رسیده بودند. وقایع را میفهمید اما دلیل آنها را نه!
درست نمی دانست چرا آب را بر آنها بستند. نمی دانست چرا پدر، عمو، برادر و دیگر مردانشان به جنگ رفتند؟
نمی دانست چرا کتکش زدند، چرا هنگام ورود به شام به آنها سنگ زدند و هیاهو کردند؟
تنها چند سال داشت و فقط می دانست پدرش مهربانترین انسان روی زمین است.
تنها می دانست عمویش عباس قویترین مردی است که می شناسد.
می دانست برادرش علی اکبر همیشه پشت و پناهش بوده است و برادر کوچکش علی اصغر کوچکتر از آن است که تشنگی را تحمل کند.
می دانست عمه اش زینب را هیچگاه تا بدین اندازه اندوهگین ندیده است و می دانست تاکنون اینقدر دلتنگ پدر نبوده است.
برایش مهم نبود که خرابه های شام منزلشان شده است، اگر پدر بود همانجا هم بهشت بود.
رو کرد به زینب(س):
_عمه جان، پدرم را میخواهم
زینب خواست با نوازش و قربان صدقه رفتن او را آرام کند اما او پا در یک کفش کرد که فقط پدرم را میخواهم.
گریه و ناله به جایی رسید که یزید دستور داد سر امام حسین علیه السلام را در ظرفی برایش ببرند و او آنقدر برای آن سر بریده درد دل کرد که همان جا روحش به پدر پیوست.

 

حضرت علی اکبر علیه السلام

احساس کرد به جدش رسول خدا نگاه میکند؛ چه شباهتی!
اما این شباهت فقط در ظاهر نبود، علی در رفتار و کردار هم خلق و خویی شبیه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم داشت.
علی اکبر دوباره اجازه رفتن گرفت. اما حضرت چگونه می توانست اجازه دهد؟ عاشقانه این بزرگترین فرزندش را دوست میداشت؛ از طرفی هم می دانست علی مصرانه به این نبرد خواهد رفت.
وقتی علی به سوی میدان می رفت اولین نفر از بنی هاشم بود که به سوی دشمن می شتافت. قبل از آن غیرت یاران حضرت امام حسین علیه السلام، اجازه نمی داد تا آنها زنده اند از  خاندان بنی هاشم کسی پیشقدم شود.
علی اکبر پس از هلاکت چند تن، از فرط تشنگی سوی پدر شتافت و پس از وداعی دیگر بسوی میدان تاخت.
پس از یک نبرد دلیرانه، دشمن او را محاصره کرد و پس از آنکه شدیدا مجروح شد امام حسین علیه السلام با شتاب به سوی او رفت؛ دشمن را نفرین کرد و بخاطر شدت ناراحتی و … از جوانان بنی هاشم خواست پیکر علی را به خیمه ها برسانند.

 

حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

یادگار امام حسن علیه السلام بود. نوجوانی به بلوغ نرسیده اما با شهامت. وقتی با وجود آن همه اصرار، امام به او اجازه نبرد نداد؛ التماس کنان به پاهای حضرت افتاد و گریه سر داد.
بالاخره امام رضایت داد یادگار نازنین برادرش را به نبرد بفرستد. جایی که سرنوشتی معلوم داشت.
در میانه میدان وقتی دلیرانه شمشیر میزد امام نگاه تحسین برانگیزش را به او دوخته بود و به سخنی که شب قبل از او شنیده بود می اندیشید.
_عموجان شهادت نصیب من هم می شود؟
_مرگ را چگونه میبینی؟
_شیرین تر از عسل عموجان (أحلَی مِنَ العَسَل)
_بخدا تو هم شهید خواهی شد عزیز برادرم
به راستی که قاسم بیش از یک نوجوان بود.
پس از یک نبرد غیورانه که دشمن را شگفت زده کرد، وقتی شمشیر سر قاسم را شکافت و او عمو را صدا زد؛ امام حسین علیه السلام چون شیری خشمگین بسوی قاتلان او حمله کرد.
در کنار او نشست، قاتلانش را نفرین کرد؛ او را در آغوش گرفته و بسوی لشگریان خود بازگشت.

 

حضرت عباس علیه السلام

با وجود یارانی اندک، اما دلش قرص بود چون عباس را داشت.
عباس فقط برادرش نبود؛ ستون خیمه اش بود، تکیه گاهش بود.
می دانست اگر هزار بار دیگر هم از سوی ابن زیاد برای عباس امان نامه بیاید و او را بسوی خود دعوت کند؛ امکان ندارد عباس قبول کند.
در دل، برادر وفادار و دلیر، این سپه سالار سپاهش را تحسین میکرد. گویی همه وفا، دلاوری، زیبایی و خلق خوش را در دنیا عباس یکجا در خود داشت.
عباس(ع) می دانست تشنگی به همه همراهان امام، از کوچک و بزرگ چیره شده است؛ دیگر طاقت گریه بچه ها را نداشت برای همین وقتی امام از او خواست برای تهیه آب برود با جان و دل شتاب کرد.
نیروهای دشمن سخت از او می هراسیدند و جرات نزدیک شدن را نداشتند.
عباس از آنها گذشت و به فرات رسید. مشک را پر آب کرد، اما در راه بازگشت دشمن که در کمین بود ابتدا دست راست و سپس دست چپش را قطع کرد. عباس(ع) مشک را به دندان گرفت اما وقتی تیری مشک را سوراخ کرد، گوش عباس(ع) دوباره از گریه بچه ها پر شد.
تیر که سینه او را شکافت و عمود آهنین بر سرش فرود آمد، امام حسین علیه السلام احساس کرد کمرش شکسته شد.

 

حضرت علی اصغر علیه السلام

کودکان از تشنگی بی تابی می کردند اما در آن میان علی کوچک امام، که شش ماه بیشتر نداشت از همه بی تاب تر بود.
امام گریه علی را که شنید، او را گرفت و روی دستانش بلند کرد. رو به سپاهیان دشمن فریاد زد:
اگر به من رحم نمی کنید، به این کودک شیرخواره رحم کنید!
اما آن از خدا بی خبران چشمهایشان کور و گوشهایشان کر شده بود. حقیقت را نمی دیدند و سخن حق در گوشهایشان اثر نداشت.
در همان حال حرمله با تیری که سه پیکان داشت گلوی کوچک و نازک علی اصغر را نشانه رفت.
ناگاه امام از خیسی دستانش متوجه شهادت علی کوچکش شد.
با وجود این مصیبت عظیم اما دلش آرام میگرفت از اینکه میدانست خداوند حاضر و ناظر آن همه مصیبت است.
دستش را زیر خون گلوی علی گرفت و آن را به آسمان پاشید.
فرشتگان در تبرک با خون علی، از یکدیگر سبقت می گرفتند.

 

حضرت عبداله بن الحسن علیه السلام

نوجوانی نابالغ و او هم یادگار کوچک امام حسن علیه السلام بود.
یاری عموی عزیزش نهایت آرزویش بود؛ هرچند بخاطر سن کم به او این اجازه داده نمی شد. اما او می دانست پس از عموی برحقش حسین علیه السلام، زندگی معنا نخواهد داشت.
امام که یکه و تنها به دل دشمن زد عبداله منتظر فرصتی بود تا به یاری او بشتابد.
وقتی پس از یک نبرد دلیرانه و زخم هایی عمیق که بر بدن حضرت نشسته بود؛ امام را در محاصره دشمن دید شتابان بسوی او دوید.
امام از زینب(س) خواست مانع او شود اما زینب(س) نتوانست.
عبداله شجاعانه خود را به امام رساند و زمانی که شمشیر یکی از دشمنان بالا رفت تا بر پیکر امام پایین بیاید؛ عبداله دستش را چون سدی بین بدن امام و شمشیر گرفت و دستش قطع شد.
امام او را در آغوش گرفت و از او خواست صبر پیشه کند که دیدار جدش رسول خدا نزدیک است.
در نهایت حرمله ی لعین با پرتاب تیری عبداله را به شهادت رساند.

 

حضرت سیدالشهدا امام حسین علیه السلام

در این واپسین لحظات که بسیار خویش را به پدر، مادر، برادر و جد بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک می دید، یکبار دیگر تمام اتفاقاتی که برایش رخ داده بود را از نظر گذراند. از نامه های کوفیان و دعوتشان از او، از سفر پر مشقتی که با خانواده به سوی کوفه آغاز کرد و از بی وفایی کوفیان.
اینک اینجا بود، کربلا! در روزی که عاشورا بود و در میان پیکرهای بی جان یاران بی نظیرش و زنان و کودکانی که می دانست پس از او به اسارت گرفته خواهند شد.
اعتقاد راسخش این بود که مرگ با عزت شیرین ترین سرنوشتی است که می تواند برای کسی رقم بخورد؛ اما شاید غمی نیز گوشه قلبش بود. غمگین از عاقبت مردمان نادانی که در اثر لقمه های حرام و … حرف حق را نشنیدند و راه راست را ندیدند.(امام حسین علیه السلام در روز عاشورا فرمود: فقد مُلِئَت بُطونُکُم مِن الحَرامِ و طُبِعَ على قُلوبِکُم. همه شما از من نافرمانى مى‌کنید و به سخنان من گوش نمى‌دهید؛ زیرا شکم‌هایتان از حرام پر شده و بر دل‌هایتان مُهر [غفلت] خورده است.)
صدای شمر را شناخت که بر سر چند سرباز فریاد میزد: چرا کارش را تمام نمیکنید؟
سربازان نزدیکش بودند اما از رنگ رخسارشان پیدا بود که جرات این کار را ندارند. ناگزیر شمر خود پیشقدم شد  برای فجیع ترین جنایت بشر!
با دستهای نامبارکش رگهای مبارک گلویی را برید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بارها بر آن بوسه زده بود.

مسابقه ما ملت امام حسینیم
مسابقه ما ملت امام حسینیم

لطفا پاسخ سوالات ۳ گزینه ای را به صورت یک عدد ۸ رقمی از سمت چپ به راست به همراه نام و نام خانوادگی نام آموزشگاه و کد ملی خود به شماره ۰۹۱۳۸۳۲۳۸۲۲ ارسال کنید.

***سوال اول
حضرت زینب سلام الله علیها چگونه کربلایی دیگر برپا کرد؟
۱. افشاگری و رسوایی قاتلان امام حسین علیه السلام
۲. با سکوت و دعا خواندن
۳. حضور در میدان نبرد با شمشیر و نیزه

***سوال دوم
حضرت رقیه در خرابه های شام به حضرت زینب سلام الله علیها چه گفت؟
۱. اگر پدر بود همانجا هم بهشت بود
۲.عمه جان، پدرم را میخواهم
۳.چرا کتکش زدند

***سوال سوم
حضرت علی اکبر علیه السلام از چه جهتی شبیه به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود؟
۱.سیمای ظاهری و صورت
۲.اخلاق و رفتار
۳. هر دو مورد

***سوال چهارم
مرگ و شهادت در نزد حضرت قاسم علیه السلام چگونه بود؟
۱. شیرین تر از عسل
۲. احلی من العسل
۳. هر دو مورد

***سوال پنجم
کدامیک از صفات حضرت اباالفضل العباس علیه السلام است؟
۱. وفاداری و دلاوری و خوش اخلاقی
۲. هراس و بی وفایی
۳. همه موارد

***سوال ششم
برای علی اصغر علیه السلام در روز عاشورا چه اتفاقی افتاد؟
۱. دشمن به او رحم کرد و به او آب داد
۲.برای او هیچ اتفاقی رخ نداد
۳. دشمن به جای آب دادن به کودک شش ماهه او را به شهادت رساندن

 

***سوال هفتم
عبد الله بن الحسن علیه السلام فرزند کدام امام بود؟
۱. امام علی علیه السلام
۲. امام حسن علیه السلام
۳.امام سجاد علیه السلام

***سوال هشتم
چرا سخنان حق امام حسین علیه السلام در دل دشمنانش اثری نداشت؟
۱. دشمنان امام حسین علیه السلام خسته بودند
۲. دشمنان امام حسین علیه السلام ناشنوا و کر بودند
۳. در اثر لقمه های حرامی که خورده بودند سخن حق در آن ها اثری نداشت

لطفا پاسخ سوالات ۳ گزینه ای را به صورت یک عدد ۸ رقمی از سمت چپ به راست به همراه نام و نام خانوادگی نام آموزشگاه و کد ملی خود به شماره ۰۹۱۳۸۳۲۳۸۲۲ ارسال کنید.
نویسنده: سرکار خانم زهرا قربانی

 

کد خبر : 44194 ساعت خبر : 6:24 ق.ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=44194

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.