روز جهانی نه به مدرسه ی غیر حضوری

چند روزی بود زاغی شاد و شنگول پروازکنان می رفت و هر بار غمگین تر از روز قبل برمیگشت.

0

روز جهانی نه به مدرسه ی غیر حضوری

چند روزی بود زاغی شاد و شنگول پروازکنان می رفت و هر بار غمگین تر از روز قبل برمیگشت وگوشه ی لانه در خودش فرو می رفت.
مشکی اما، امروز که زاغی برگشت، طاقت نیاورد و سر به بالش تکیه داد و گفت: نمی‌خوای بگی چی شده؟
زاغی نگاهش کرد،غم از وجودش می‌بارید. اشک جاری شده گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت: آن طرف را نگاه کن. با بالهایش اشاره به دور دست ها میان درختان چنار کرد.
جایی که مدرسه ها دور هم بنا شده بودند.

روز جهانی نه به مدرسه ی غیر حضوری

گفت؛ تو یادت نمیاد، چون دو سالی شده که مدرسه ها دیگه باز نمیشن،
باز هستن اما بچه ها نمیان،همه جا سوت و کوره. نه صدای همهمه ای نه زنگ تفریحی، نه زنگ خانه ای.
وقتی بعد زنگ تفریح بالای حیاط مدرسه ها پرواز میکردی، همه جا پر از خوراکی بود،ریزه های نون غازی،تکه های کیک،خرده های میوه.
صدای خنده ی بچه ها از توی پنجره ی کلاس ها حیاط را پر میکرد.
درس هایی که با هم تکرار میکردند.
نفس تازه ای کشید و گفت: حالا اما هیچ صدایی، هیاهویی، خبری، خوراکی نیست. بچه ها گوشی بدست توی خونه هاشون درس میخونند،
مدرسه ها خالی شده و همه جا گرد غم گرفته.
زاغی بفکر فرو رفت، روزها بود بچه ها برای بازی به کوچه ها نیامده. اگر می آمدند گوشی بدست دور هم جمع می شدند. نه توپی چهل تکه،
نه دروازه ای با لنگه دمپایی های کهنه، نه هیاهویی نه شادی.

انتهای پیام/۱۳۹

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.