شهید عباسعلی سالمی

صدای چاوشی از یک طرف کوچه و صدای دایره زنگی از طرف دیگر همزمان به گوش می رسید عباسعلی قدم هایش را کوتاه کرد..

0

شهید عباسعلی سالمی

طلوع؛ ۱۳۲۳
عروج؛ ۱۳۶۴

یک ازدواج ساده

من و عباس علی در یکی از شب های تابستان سال ۱۳۴۴ به زیر یک سقف رفتیم.
صبح پنجشنبه بود که اقوام به خانه ما آمدند دایی چند تکه از اثاثیه مسی را روی سرش گذاشت و با صلوات از در خانه بیرون برد. عموها هم چمدان و میز وخورده ریز ها را به خانه داماد بردند.
پاسی از شب گذشته بود که از میان بوی دود و اسفند عباسعلی همراه اقوام نزدیکش با سلام و صلوات وارد خانه مان شدند.
آقاجان به نیت برکت نان و پنیر به کمرم بست و به نیت روشنایی آب دستم داد و با آرزوی خوشبختی من را به دست عباسعلی سپرد.
موقع رفتن دایی آینه را به معنای پاکی روبروی من و عباسعلی گرفت و تا خانه داماد ما را همراهی کرد ، در کنار عباسعلی قدم به قدم کوچه را به سمت خانه طی میکردم،
یک نفر هم بود که پشت سرمان می آمد و چاووشی می کرد با صدای نرم و دلنشینی صلوات بر محمد و آل محمد می‌فرستاد.

صدای چاوشی از یک طرف کوچه و صدای دایره زنگی از طرف دیگر همزمان به گوش می رسید. عباسعلی قدم هایش را کوتاه کرد و ناگهان ایستاد وقتی دایره زنگی را دید
با متانت به طرف فردی که دایره زنگی را در دستش گرفته بود رفت و آن را از دستش گرفت و پرت کرد روی پشت بام و زیر لب گفت لا اله الا الله.
به راهمان ادامه دادیم با رسیدن به خانه از زیر قرآن رد شدیم و چندین دالان بلند و باریک را پشت سر گذاشتیم تا اینکه وارد حیاط بزرگی شدیم که حوض شش ضلعی بزرگی وسط آن بود.
دور تا دور حیاط اتاق هایی بود که در هرکدام خانواده ایدر آن زندگی می کرد اتاق اول را برای ما آذین بسته بودند بوی اسفند فضای خانه را پر کرده بود
به نیت شیرینی زندگی یک انگشت عسل کشیدم بالای چهارچوب در اتاق.

شهید عباسعلی سالمی

پرده صورتی را کنار زدم و با بسم الله وارد اتاق شدم روبروی در اتاق صندوقچه ای چوبی قرار داش ،در کنار صندوقچه یک دست رختخواب کمی آن طرف تر میز نسبتاً کوچکی که روی آن
چند دست کاسه و بشقاب چیده بودند به چشم میخورد. زیر میز تعداد کمی ظرف های مسی روی هم چیده شده بود و گلیم رنگارنگی کف اتاق پهن بودد.
عباسعلی به محض ورود به اتاق نماز شکر به جا آورد و ازمن هم خواست تا وضو بگیرم و نمازشکربه جا آورم بعد از نماز گفت من سه روزه چیزی نخورده ام الان هم خیلی گرسنه ام
به سمت میزرفتم و آن بقچه که آقاجان به کمرم بسته بود را باز کردم و اولین شام زندگی مشترکمان که نان و پنیر بود را نوش جان کردیم.
اول زندگی ساده و صمیمی ما اینگونه ساده اما عاشقانه شروع شد.

نویسنده: فرشته وکیلی

منبع کتاب گاهی فقط سکوت
با تغییر و تلخیص

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 45481 ساعت خبر : 6:14 ب.ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=45481

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.