زندگی شهید عباسعلی سالمی

احساس خوبی نسبت به عباسعلی پیدا کرده بودم. اذان‌‌ صبح صدای الله اکبرعباسعلی بلند میشد.

0

زندگی شهید عباسعلی سالمی

بخش دوم

احساس خوبی نسبت به عباسعلی پیدا کرده بودم. اذان‌‌ صبح صدای الله اکبرعباسعلی بلند میشد. با صدای بلند الله اکبر میگفت، صدای زلالش آنقدر رسا بود
که همسایه هایی که تازه به محل آمده بودند فکر کرده بودند آن نزدیکیها یک مسجد وجود دارد و به دنبال مسجد می‌گشتند.
وضو میگرفتیم و نماز را به جماعت می‌خواندیم صدای تلاوت قرآنش دل را جلا می داد.
عباسعلی تنها یک مرد معنوی نبود یک مرد واقعی برای کار و زندگی بود با این وجود بارها عباسعلی به دلایل مختلف بیکار می‌شد و ناچار بودیم سر گرسنه بر بالش بگذاریم
اما عباسعلی مردی نبود که حرفی بزند و به آن عمل نکند برای خانه و خانواده زحمت میکشید با این وجودگاهی اوقات پیش میامد که پولی حتی برای خرید نان هم نداشت.

زندگی شهید عباسعلی سالمی

یک بار که به در نانوایی رفت و دست خالی برگشت پرسیدم پس یادت رفت نان بگیری؟ همان طور که سرش پایین بود در را باز کرد و با اکراه جواب داد امروز پول ندارم نان بخرم
نمیخوام نان نصیه بگیرم. آن شب بدون شام سر به بالش گذاشتیم.
وقتی به دلیل بیماری اگزما دستهای عباسعلی زخم هایی عمیق برداشته بود باز هم موجب بیکار نشستنش نشد و با کنار گذاشتن کار بنایی به سراغ راه اندازی مغازه بقالی رفت.

چند روز بعد دالان خانه به مغازه و کارگاه قالی بافی تبدیل شد با دیواری باریک که در انتهای دالان ایجاد کرد آنجا را برای خودش علاوه بر مغازه،
کارگاه قالی بافی هم کرد ودر مواقعی که مشتری نداشت بر تخت قالی می نشست و گره میزد.
عباسعلی مردی نبود که پا روی پا بیندازد و بیکار بنشیند آنجا فقط مغازه بقالی و کارگاه قالی نبود کلاس مشاوره و قرآن هم بود.
صندوقچه چوبی و قرآن های درون آن که روزگاری همراه وسایل بنایی بود امروز با پر برپایی کلاس قرآن با حضور بچه ها و مردهای فامیل و همسایه‌ها غبار از چهره برمیداشت.

نویسنده: فرشته وکیلی
منبع کتاب گاهی فقط سکوت با تغییر و تلخیص

انتهای پیام/۱۳۹

کد خبر : 45630 ساعت خبر : 11:57 ب.ظ

لینک کوتاه مطلب : https://najafabadnegar.ir/?p=45630

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.