امضای خدا

تا وقتی این بعثی ها در خاک ما هستند باید برویم گفتم مادر من که نمی گویم نرو من میگم بگذار چشمت خوب بشه بعد برو....

0

امضای خدا

مجید در فیاضیه آبادان مجروح شد. او را به شیراز منتقل کردیم. به اتفاق برادرم و پدر مجید به شیراز رفتیم و از مجید عیادت کردیم غیر از ترکش ها و جراحت‌های سطحی و عمقی ایجاد شده
در بدنش یک چشم خود را از دست داده بود چند روزی کنار او بودیم و به اصفهان برگشتیم یکی دو روز نگذشته بود که پدر مجید آمد منزل و گفت: من دیگه دست و دلم به کار نمی‌رود
مرتب خودم را ملامت می کنم که چرا بچه ام را در شهر غربت رها کردم و آمدم.

امضای خدا

می‌خواهم بروم اگر حالش بهتر شده است او را با خودم بیاورم گفتم باشد من هم می‌آیم، به مادرم می گوییم مراقب بچه‌ها باشد تا ما برویم و برگردیم،
اتوبوس بگیر تا فردا برویم این را گفتم و رفتم سوغات و تنقلات برای مجید بخرم ساعت حرکت ما ۹ صبح بود ولی ساعت ۷ صبح همان روز از بیمارستان شیراز به ما تلفن کردند
و گفتند که مجید از بیمارستان رفته و کسی هم نفهمیده کجا رفته است. هیجان و اضطراب همه وجودم را پر کرده بود فکر اینکه به پدر مجید چه بگویم رهایم نمیکرد.
کنارتلفن خشکم زده بود به پدر مجید گفتم پسرمان از بیمارستان مرخص شده و خودش دارد می‌آید پدر مجید گفت: بهتر ما هم همین را می خواستیم که فرزندمان کنار ما باشد.

خانه را آب و جاروی ویژه کردم .صفایی به خانه و اتاق ها دادم و گفتم تا عصر مجید از راه می‌رسد که پدر مجید هم با دست پر ازسر کار آمد ولی از مجید خبری نشد باید می آمد.
تا غروب آفتاب چشم به در و غوغایی در سر همچنان در انتظار بودیم پرتو کم فروغ آفتاب گویا پیام میداد دلم آگاه شستم خبردار شد که از مجید خبری نیست
مجید به جای آمدن به منزل و مقصد به دنبال مقصود رفته است یعنی جبهه.
هیجان وجودم جای خود را به عصبانیت داده بود با خودم می گفتم بچه حداقل میخواستی چند روز صبر کنی.

امضای خدا

چادرم به سر کردم و به طرف منزل عباس دوست جبهه‌ مجید که دو روزی می شدکه از جبهه آمده بود رفتم زنگ در را زدم خود عباس در را باز کرد
شاید منتظر کسی بود چون لباس رزم پوشیده بود. تا مرا دید با هول سلام کرد نمی دانم از روی ناراحتی جواب سلامش را دادم یا نه گفت: چه خبر؟
گفتم آمده‌ام از شما خبر بگیرم.
گفت: شما ناراحت نباشید من الان دارم می روم خودم ازش مراقبت می کنم و باز گفتم عباس آقا اگر رفتی و دیدی بهش بگو مادرت گفت:
ترسیدی جنگ تموم بشه تو به جنگ نرسی و چیزی برای تو نماند میخواستی صبر کنی حداقل چشمات خوب بشود بعد بروی ، به خانه برگشتم
دو روز بعد از رادیو خبر عملیات شکست حصر آبادان را اعلام کرد واعلام کرد که رزمندگان توانسته بودند آن شهر را از محاصره بعثی‌ها خارج کنند
و فهمیدم که چرا مجید مستقیم از بیمارستان به جبهه رفت در حالی که هنوز جراحت چشمش خوب نشده بود.

عصر مجید آ مد با همان جراحت‌های بدن و یک چشم تخلیه شده ،دیدار تازه و باب بحث و گفتگو باز شد.
مجید گفت: تا وقتی این بعثی ها در خاک ما هستند باید برویم گفتم مادر من که نمی گویم نرو من میگم بگذار چشمت خوب بشه بعد برو

نویسنده: فرشته وکیلی برگرفته از کتاب خاطرات سردار شهید مجید کبیرزاده
با تغییر و تلخیص

انتهای پیام/۱۳۹

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.