از چهارشنبه سوری تا چهارشنبه سوزی در نجف آباد

از چهارشنبه سوری تا چهارشنبه سوزی در نجف آباد همه ما باید تلاش کنیم که شادی چهارشنبه آخر سال تبدیل به ناراحتی نشه. سعی کنیم مراقب حال خوبه همدیگه باشیم.

0

از چهارشنبه سوری تا چهارشنبه سوزی در نجف آباد

مشکی نفس نفس زنان از راه رسید. مادرش هنوز سراغ زاغی را نگرفته بود که او بال بال زنان خودش را به لانه رساند.
دهان مشکی از تعجب باز مانده بود و پرسید : چقدر زود رسیدی ؟ تو که از من خیلی عقب تر بودی!
زاغی خنده به لب گفت: از میون بر اومدم ، مشکی انگشت به دهان پرسید: چی؟ میون بر.
زاغی گفت: بله، اما برای شما کوچولو ها زوده که میون برها را یاد بگیرید و به جوجه کلاغ همسایه اشاره کرد که تازه پرواز را یاد گرفته بود.

مشکی اعتراض کنان گفت: مامان خودت گفتی بزرگتره باهاش کل کل نکنم.
مامان به هر دوشان اشاره کرد که ساکت باشند و با حرارت پرسید: حالا کدومتون صابون را بردین؟
زاغی گفت: معلومه که من، از ظهر تا حالا ما هیچ بچه ای ندیدیم که برای خریدن ترقه جلوی مغازه رفته باشه.
مشکی گفت: از کجا معلوم، شاید اینترنتی سفارش داده باشن؟
زاغی گفت: من امسال جایی برگه ی تبلیغاتی وسایل آتش بازی هم ندیدم؟

فضای مجانی یا مجازی

مشکی گفت: شاید چی میگن؟ تبلیغات توی فضای مجانی باشه؟
زاغی و مامان از خنده روده بر شده بودند، میان خنده هاشون گفتند: مجانی نه مجازی.
مامان رو کرد به هر دو و گفت: تا شب همه چیز معلوم میشه، حالا یخورده استراحت کنید تا من ماجرای خاله کلاغه را براتون بگم، زاغی گفت: همون که از صدای ترقه وحشت کرد و خشک شد؟ مشکی نگاهی بطرفش انداخت و گفت: قصه رو خراب کردی.

مامان گفت: نگران نباش آنقدر از این اتفاقات افتاده که من هر سال چند تا براتون تعریف کنم بازهم تکراری نمیشه.
زاغی گفت: آره بچه جون، مامان مون خدا عمرش بده سن و سال داره و قبل از این که تکه ی چوب توی سرش بخورد خودش را به بیرون لانه رساند.

از چهارشنبه سوری تا چهارشنبه سوزی در نجف آباد

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.