غروب بود و سرخی آسمان …

دلنوشته ای از یک غروب خاطره انگیز، غروبی که قرمزی آن به یادگار در قلبم باقی ماند و دردی که خواب از چشم هایم بر می دارد.

0

غروب بود و سرخی آسمان …

غروب بود و سرخی آسمان تمام افکار و ذهنم را قرمز کرده بود
دلم میخواست به مکانی بروم که قرمز باشد ولی نه رنگ ظاهر آن
میخواستم قرمزی تنهایی خود را به دور از سرخی آسمان سپری کنم
نیرویی بی اختیار من را به سمت خود می کشاند
ناگهان چشمان خود را باز کردم و آسمان تاریکی را در مقابل خود مشاهده کردم
دیگر از سرخی آسمان خبری نبود من بودم و قرمزی درونم و یک آسمان تیره
به دنبال ستاره ای وجب به وجب آسمان را مشاهده کردم
چند ستاره مشاهده کردم ولی هیچکدام جوابگوی دلم نبود.

غروب بود و سرخی آسمان ...
غروب بود و سرخی آسمان

چشمان خود را بستم به اعماق دلم سفر کردم قرمزی درونم مانند خون شده بود
چشم از آسمان تاریک شستم و بر روی زمین به دنبال مرحمی برای زخم های دلم بودم
از دور صدای خوشی آمد، شنیدم دو نفر با چوب پر از مردم استقبال می کردند و آنها را به نماز جماعت دعوت می کردند.
رفتم به سمت درب ورودی نماز جماعت بود سعی کردم به رکعت اول برسم اما نشد
به ناچار اولین رکعت نمازم را به رکعت دوم نماز عشا امام جماعت اقتدا کردم و نمازم را به پایان رساندم
برخی از مردم بعد از تعقیبات نماز عشا به سمت یک‌قبر حرکت می کردند به سنگ قبر تبرک می جستند و زیر لب ذکری می خواندند.
نمیدانم چرا احساس کردم این مرحم زخم های پر خون دلم است
نور ستاره ای که در آسمان دنبال آن بودم را در زمین یافته بودم
با اشتیاق به سمت آن مزار حرکت کردم.

زخم های دلم هنوز التیام نیافته

قبل از آنکه به سنگ مزار تبرک بجویم روی سنگ مزار را نگاه کردم
فقط نیمی از سنگ مزار قابل مشاهده بود
ولی دلدادگی عجیبی در آن قسمت کره زمین قابل احساس بود.
من نیز شروع به خواندن فاتحه ای کردم
بعد از اتمام فاتحه چند سوره قدر خواندم ولی زخم های دلم هنوز التیام نیافته بود
دل سپردم به دریای مواج افکارم و هر انچه در مورد محسن شنیده بودم را در ذهن خود مرور کردم
یافتم که دل او نیز سرشار از عشق بوده و سر انجام همان عشق او را فدایی صبور ترین بانوی عاشق کرده است.
به یاد دل پر از خون زینب افتادم که بیشتر از هزار سال است حتی شنیدن مصائب و داغهایی که دیده و تحمل کرده است باران غصه را از چشم ها جاری میکند.

غروب بود و سرخی آسمان ...
غروب بود و سرخی آسمان

احساس خوبی را تجربه می کردم اما نمیدانم چگونه باید آن را بنویسم قابل نوشتن نیست.
از سویی هنوز وجود زخم های دلم را احساس می کردم و از سوی دیگر خوشبختی ام را در وجود این زخم ها می دیدم
التیام درد این زخم ها باعث می شد خواب آلود و خسته از رسیدن به خوشبختی بی نهایت باز بمانم.
تصمیم گرفتم بیشتر به آن مکان سفر کنم و هربار به یاد زخم های که دشمنان بر صاحب آن مزار وارد کردند زخمهای دلم را مرور کنم و نگذارم قرمزی و حرارت دلم تبدیل به زنگار شود.
از شهید محسن حججی می خواهم به من نیز آموزش دهد و کمکم کند که به گونه ای باشم که خدا عاشقم شود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.